تبليغاتX
dark_ angel

dark_ angel

یه عطش مونده به دریا ،یه قدم مونده به رویا

یه نفس مونده به آواز ، یه قدم مونده به پرواز

یه ترانه مونده تا یاد ، یه طنین مونده به آوا

یه ستاره مونده تا روز، یه سفر مونده به دیروز

بگو تا لحظه دیدار چند تا لب ریختگی مونده

چند تا بغض تلخ نشکن ، چندتا آواز نخونده

با تو تا تو میرسم من ، بی حصار سرد پیرهن

میگذرم از این گذرگاه واسه پیدا کردن ما

واسه کشف آخرین زخم، تا پل معلق اخم

سر میرم تا لب بارون تا شب گریه مجنون

این شعر قشنگو با صدای قشنگ امیر حسین مدرس خیلی دوست دارم

 خودشم دوست دارم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 9:40 بعد از ظهر  توسط فرشته سیاه  | 

در وی زده ایم دست ، او داند و ما

وز جام وی ایم مست ، او داند وما

گر زاهد و عابدیم و گر فاسق و رند

هستیم چنان که هست ، او داند و ما

 

امشب شبه تولدمه ....با اینکه یه جشن کوچیک دارم باز انگار تنهام ...

اما خوشحالم که امشب هیچ نام و نشونی تو دلم نیست ...

جز خدا جونم که دلم در بست ماله خودشه.....

دختر پاییز این جوریه دیگه ...مثل باد پاییزی آزاد...

باید خودش بره بگرده تا بالاخره تو دله یکی آروم بگیره....

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 8:20 بعد از ظهر  توسط فرشته سیاه  | 

كودك نجوا كرد : خدايا با من حرف بزن
مرغ دريايی آواز خواند، كودك نشنيد
سپس كودك فرياد زد : خدايا با من حرف بزن
رعد در آسمان پيچيد ، اما كودك گوش نداد
كودك نگاهی به اطرافش انداخت و گفت : خدايا بگذار ببينمت
ستاره ای بدرخشيد ولی كودك توجه نكرد
كودك فرياد زد : خدايا به من معجزه ای نشان بده
ويك زندگی متولد شد ، اما كودك نفهميد
كودك با ناميدی گريست
خدايا با من در ارتباط باش بگذار بدانم اينجايی
بنابراين خدا پايين آمد و كودك را لمس كرد
ولی كودك ، پروانه را كنار زد و رفت.....


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 12:43 بعد از ظهر  توسط فرشته سیاه  | 

نه عقابم نه کبوتر اما
چون به جان آيم در غربت خاک
بال جادویی شعر
بال رويايی عشق
می رسانند به افلاک مرا
اوج ميگيرم اوج
ميشوم دور از اين مرحله دور
ميروم سوی جهانی که در آن
همه موسيقی جان است
و گل افشانی نور
همه گلبانگ سرور
تا کجاها برد ان موج طربناک مرا..........
نزده بال و پری بر لب آن بام بلند
ياد مرغان گرفتار قفس
ميکشد باز سوی خاک مرا

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1384ساعت 12:4 بعد از ظهر  توسط فرشته سیاه  | 

ديده بگشا اي علي مرتضي
اي پس از سوء القضا ، حسن القضا
...
اي خوانده تو را خدا ولي ادرکني
بر تو ز نبي نصّ جلي ادرکني

دستم تهي و لطف تو بي پايان است
يا حضرت مرتضي علي ادرکني

........

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت 11:4 بعد از ظهر  توسط فرشته سیاه 

گر من ز می مغانه مستم هستم

گر عاشق و رند و می پرستم هستم

هر طایفه ای ز من گمانی دارد

من زان خودم چنان که هستم، هستم

"خیام"   

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 5:49 بعد از ظهر  توسط فرشته سیاه  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 1:10 بعد از ظهر  توسط فرشته سیاه  | 

تلاطم امواج خروشان سطح اقيانوس٫ارامش اعماق ان را بهم نمي ريزد.و کسي که به واقعييتهاي گسترده تر و دائمي تر اتکاء دارد٫وقايع پيش پا افتاده روزمره٫نمي تواند ارامش او را در هم ريزد.تنها انسان کامل است که تزلزل پيدا نمي کند و فارغ از دغدغه٫در انتظار وقايعي است که زندگي برايش رقم مي زند ودر همه حال وظيفه خود را انجام مي دهد.....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 1:50 بعد از ظهر  توسط فرشته سیاه  | 

هرکس به زبانی صفت حمد تو گوید

بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه...

 

"خدا بودو دیگر هیچ نبود"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1384ساعت 4:22 بعد از ظهر  توسط فرشته سیاه  | 

تمام چهارده سالگيش را در كفن پيچيدم
با همان شور شيرين گونه
كه كودكيش را در قنداق مي پيچيدم

حماسه ي چهارده ساله ي من
به پاي شوق خويش رفته بود واينك
با شانه هاي شهر
برايم بازش آورده بودند
صبور وساكت
سر بر زانوانم نهاده بود و -
دستان پرپر شده اش را
بر گردنم نمي آويخت
از زخم فراخ حنجره اش
ديگر بار باران كلام مهربانش را
بر من نمي باريد
بر زخم بسيار پيكرش
عطر آسماني شهادت موج مي خورد
و لبان در خون نشسته اش
مرا تا موج موج كلام كودكيش مي كشاند
تا عطر نجيب شور شوق كودكانه اش را
تا شبهاي بيدار گاهواره
و تا قصه هايي › كه راز روشن فردا را
در آنها جستجو مي كرد

مظلوم كوچك من
كودكيش را بر اسبي چوبين مي نشست
وبا شمشيري چوبين
در گستره ي روياهايش
به ستيز با ظلم بر مي خاست

مظلو كوچك من
با نان بيات شبانه
چاشت مي كرد
و با گيوه هاي خيس
زمستان سنگين شهر را به مدرسه مي رفت
و در سرماي استخوان سوز بازگشت مدرسه
پاهاي كوچكش › چنان بر پايه هاي كرسي گره مي خورد
كه غمي نا بهنگام › تمام دلم را در خود مي فشرد
اندوهم باد
كه انگشتان كوچكش را
بيش از آنكه سپيد ديده باشم
كبود ديده بودم

مظلوم كوچك من
هر روز نارنجك قلبش را
از خانه به مدرسه مي برد
و مشق هايش را
برديوار كوچه هاي شهر مي نوشت
مظلوم كوچك من
راز دريا را در چشمانش پنهان كرده بود
ـ رمز طوفان را در دلش.

مظلوم كوچك من در رنج ورق مي خورد و بزرگ مي شد
و هر روز بار اندوه غريبي
بر شانه هاي كوچكش سنگين تر مي شد

****
در ستاره باران آنشب
نماز خونين حماسه ي چهارده ساله ي مرا
وسعت وسيع کدام سجاده گسترده شد؟
كه عطر آسماني آن
از هزار فرسنگ فاصله
در عطشناكي انتظارم پيچيد

مظلوم كوچك من
در ستاره باران آن شب
چگونه پرپر زد؟
و چگونه پرپر شد؟
كه فرياد رساي رسولش
از هزار فرسنگ فاصله
تمام دلم را به آتش كشيد

با تمام دلم
تمام چهارده سالگيش را در كفن پيچيدم
با همان شور شيرين گونه
كه كودكيش را در قنداق مي پيچيدم......


 
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 10:32 بعد از ظهر  توسط فرشته سیاه  |